X
تبلیغات
یک مادر، یک همسر

یک مادر، یک همسر

صبح از خواب پاشدم.. يادم نيست شايد شب قبل اصلا نخوابيده بودم..به خاطر مسائلي كه پيش اومده بود خيلي استرس داشتم..بايد ساعت ۹ آرايشگاه ميبودم كه با تاخير ساعت ۱۱ رسيدم... تا آقاي دوماد اومد دنبالم و رفتم لباسمو تحويل گرفتم كلي دير شده بود.. وقتي پياده شدم فقط بهم گفت همين ستاره اي كه ميري همين هم برميگردي... باخنده گفتم يعني چي؟؟؟ گفت هيچي يعني يه آرايش ساده، خيلي رنگ به صورتت نماله... خداييش خودمم با آرايش زياد مخالف بود... وقتي وارد شدم آرايشگرم به خاطر دير رسيدنم يه كمي غر زد..ازش معذرت خواهي كردم و نشستم...... چيزي كه برام جالب بود اين بود كه يه عروس ديگه بود كه ساكن شهر يخي بود و قرار بود بعد عروسيش بمونه تو شهر ما ، برعكس من كه قرار بود برم به شهر يخي...... شهري كه بدون آدماش دوسش دارم........بعد از ظهر دوماد اومد دنبالم و رفتيم آتليه..كار آتليه خيلي طول كشيد و همه از دير كردن ما عصباني شده بودن.....حدود ساعت ۸ رسيديم سالن....... هيچوقت انتظار چنين استقبال گرمي رو نداشتم... شايد به جرات ميتونم بگم تنها لحظه ي زيباي عروسيم بود.... مراسم با همه دلهره ها و استرسهاش تا پاسي از شب ادامه داشت... با ديدن چهره ي دوستاني كه قرار بود ازشون جدا شم و اشكهايي كه پهناي صورتشونو پوشونده بود دلتنگ تر ميشدم.......... مراسم به خير و خوشي تموم شد و به نظر مهمونا جشن خوبي بود فقط اينكه عروس و دوماد دير رسيده بودن سالن ، و مراسم و تشريفات سفره عقد خيلي طولاني شد.. اما خودم در كل اصلا راضي نبودم.. ديدن سفره ي عقد و مخصوصا كيك شوكم كرد.. از زمين تا آسمون با سفارش من فرق ميكرد....... بالاخره جشن تموم شد و من تسليم تصميم بي منطق خانواده همسرم همون شب بايد عازم شهر يخي مي شدم ..شهري كه حدود ۷ يا ۸ ساعت با شهر ما فاصله داره و من خسته و كوفته تسليم شدم.... و شبي رو كه شايد براي هر دختري بسيار بياد موندني باشه من توي جاده گذروندم....... هوا خيلي سرد بود.... هيچوقت يادم نميره........ امشب ۵ سال از اون شب ميگذره... توي اين ۵ سال خيلي اتفاقها افتاد و فكر ميكنم توي اين ۵ سال به اندازه ي همه ي ۲۵ سال قبلش تجربه كسب كردم... توي اين ۵ سال خنديدم..گريه كردم .. عصباني شدم و حتي بعضي مواقع تصميماتي گرفتم كه وقتي يادم مياد خندم ميگيره... اما حالا فقط و فقط شكرگزار خداي مهربون هستم.. خدايي كه مطمئنم هميشه حواسش بود تا من توي لحظات بحراني تصميم اشتباه نگيرم.. خدايي كه هر چه دارم از او دارم.... خداي مهربونم در مقابل عظمتت سجده ميكنم و بخاطر همسر مهربانم... فرزند نازنينم ... خانواده ي خوب و آبرومند... و ذره ذره نعمتهايي كه به من عطا كردي سپاسگزارم...و باز هم ميگويم.. همسر عزيزم تو هماني كه دلم ميخواهد....

 

پي نوشت: شايد ديگه هيچوقت مطلبي اينجا نوشته نشه......

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

سلام به همه دوستاي گلم... از همتون بابت تبريك تولدم ممنونم....
امروز اومدم بگم دلم چي ميخواد......اصلاً فكر نكنيد حالا همش بايد انجام بشه ها نه!!!!!!! آخه من خيلي وقتها دلم اينجوري ميخواد ولي وقت نميشه.... اول از همه دلم ميخواد يه مرخصي درست و حسابي داشته باشم.. يعني حداقل يه هفته(كه البته منظور يه هفته‌ي كاريه و در واقع ۵ روزه) كه با احتساب تعطيليهاي اينور و اونورش بشه ۹ روز ...آخه ما پنج شنبه ها هم تعطيليم.. دوم توي اين تعطيليه يه هفته‌اي يا به عبارتي ۹ روزه برم يه مسافرت درست و حسابي مثلا شيراز كه عااااااااشقشم... توي يه هتل خوشگل و شيك و راحت .. بعد جونم براتون بگه كه صبحها تا هر وقت دلم ميخواد بخوايم .. يعني براي چند روز هم كه شده اين موبايل ....اومدم يه چيزي به موبايل بگم ديدم نه انصاف نيست با همه اين محبتهايي كه بمون ميكنه بخاطر آلارمش يه فحش بخوره... آره داشتم ميگفتم كه براي چند روز هم كه شده اين موبايل نازنين من با گفتن وقت بيدار شدن ساعته فلان، منو از خواب بيدار نكنه.. بعد يه صبحانه به قول گل پسري خومشزه در كمال آرامش بخورم... نميدونيد روزهاي تعطيل من چققققققققققدر صبحانه ميخورم....بعد هم تموم طول روزو براي خودم تفريح كنم و خوش باشم..بدون فكر كردن به اينكه بايد غذا بپزم... خونه رو مرتب كنم...جارو و گردگيري و هزار تا كار ديگه رو انجام بدم...

باز هم دلم ميخواد سرحوصله برم خريد و حسابي براي پسرم لباس، اسباب بازي و بازي هاي فكري مناسب سنشو بخرم كه فقط خدا از دلم من خبر داره كه چند وقته اينجوري براي خودم صفا نكردم...

باز هم دلم ميخواد زود كلاس رانندگيم تموم بشه و امتحان بدم و قبول شم (بگيد ايشالا) كه اين دغدغم هم تموم شه...

باز هم دلم ميخواد اگه وقت شد براي خودم هم خريد برم و مانتو و شلوار و كيف و كفش و يه كمي خرد وريز ديگه كه نيازمه بخرم......وااااي كه من چقدر دلم ميخواد...

خداروشكر همه چي آرومه...زندگي روال طبيعي خودشو ميگذرونه..كلاسهاي دانشگاه هم شروع شده كه من هنوز خدمتشون نرسيدم...اميدوارم برسم يه سري هم به دانشگاه بزنم.... باز هم وقت بشه ميام بهتون سر ميزنم دوستاي گلم...

پي نوشت: براي دوست گلم اركيده جون كه پرسيده بودي پسري مدرسه ميره يا مهد بايد بگم عزيزم...هيچكدوم فعلاً خونه‌ي مامانمه ..اما مرددم احتمالاً براي نصف روز بزارمش مهد.. هنوز تصميم نگرفتم...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

سلام.

ديروز تولد ۳۰ سالگيم بود...

همسر و گل پسري رفتن بيرون و با كيك و يه دسته گل خوشگل برگشتن..

به پيشنهاد همسرم خانوادمو دعوت كردم و با گرفتن چند تا عكس و خوردن كيك و شام تولدمو جشن گرفتيم..

خداي مهربون ازت ممنونم، آنقدر زياد كه مي دونم فقط تو با بزرگي و عظمتت دركش ميكني...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 8 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

سلام.اميدوارم حالتون خوب باشه دوستاي گلم... اومدم با خبراي جديد... اول اينكه آقاي همسري توي اين چند وقته خيلي رفتارش با خونوادم عوض شده و تقريباً داره بر ميگرده به حالت طبيعي ... توي ۲ هفته گذشته ۲ دفعه ازم خواست خونوادمو دعوت كنيم پارك و خداروشكر با خوبي و خوشي با هم رفتيم بيرون.. ۲ شب پيش هم خواهريم اينارو دعوت كرد خونه... ولي من نميدونم چرا يه كمي استرس دارم.. هرچند ميدونم اين پاداش صبر و تحمل من تو زندگيمه... پاداش ۲ سالي كه من به خواسته هاي اون عمل كردم بخاطر حفظ زندگيمون و بخاطر آرامش بچم و اينكه ميدونستم اين دورانيه كه سپري ميشه واون تحت تاثير خونوادش داره با من همچين رفتاري ميكنه...اينقدر صبوري كردم تا بالاخره خداروشكر خودش متوجه اشتباهاتش شد و با رفتارهايي كه از طرف خونوادش مي‌ديد فهميد كه حق با منه.... يه نمونه از گذشتهاي من تو زندگيم اين بود كه مثلاً وقتي اون براي عروسي خواهر من نيومد من بجاي اينكه مقابلش قرار بگيرم با احترام زياد براي عروسي داداشش رفتم... و چند روز هم ميزبان خانوادش بودم كه از شهر ديگه اي اومده بودن... هرچند كه شايد به نظر بعضيها اين كار من اشتباه بود و خيليها به من ميگفتن كه تو هم مثل خودش برخورد كن اما حالا پشيمون نيستم چون با اين كارم زندگيمو حفظ كردم و بچمو قرباني اين مشكلات نكردم، چون ميدونستم در آخر هر كسي ميره سر زندگي خودش و دود كش دادن اين مسائل فقط توي چشم من و همسر و بچم ميره...خدارو صد هزار بار شكر ميكنم..از همه دوستاي خوبم كه هميشه سنگ صبورم بودن و راهنماييم كردن ممنونم...

انتخاب واحد دانشگاهم هم انجام دادم.... ۲۶ شهريور كلاسها شروع ميشه.......

 امروز اولين روز كلاس عملي رانندگيه... اميدارم استرس نداشته باشم و بتونم به راحتي گواهيناممو بگيرم....

پدر شوهرم بدحاله.... خيلي نگرانشم... با همه بديهايي كه بچه‌هاش بهم كردن اما از خودش هيچوقت بدي نديدم... اميدوارم خدا شفاش بده... هر روز براي سلامتيش دعا ميكنم... آدمهاي مسن توي زندگيم جايگاه ويژه‌اي دارن.. احساس ميكنم حرمت زندگين و اگه اونا نباشن خيلي چيزا فرق ميكنه.......

خدايا به حق بزرگيت همه بيمارارو شفا بده............الهي آمين

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

سلام ... نميدونم چرا وقتي ميام اينجا چيزي بنويسيم همش از قوم شوهر مي نويسم.. شايد چون اينجا تنها جاييه كه به راحتي در موردشون دردو دل ميكنم... آخه اول كه اين وبلاگو راه انداختم هدفم اين نبودهااااا....... قرار شده بود در مورد خودم در نقش يك مادر و يك همسر و روزمرگيهام بنويسم..اما نميدونم چي شد كه شده گزارش كار اونا....... امشب خونه خواهر شوهر شماره ۳ افطاري دعوتيم.. يه چند وقتي مثلا عزادار بودن و از اين بازيها خبري نبود... باز هم شروع شد.... احتمالا نميرم و با يه بهونه از رفتن فرار ميكنم.حوصله ديدنشونو ندارم... ديشب آقاي همسر ميگه پس كي عروس و دوماد يعني داداش جونش و خانومشو دعوت كنيم... خيلي راحت بهش گفتم كه نميخوام دعوتشون كنم.. آخه عروس خانوم در يك عمل خيلي زشت (البته به نظر من) موقع عروسيش براي بعضي جاريها كادوي پاتختي گرفته و براي من و ۲ تاي ديگه نگرفته.. اين كارش به نظرم بي احتراميه.. گرچه حالا ۲متر پارچه ارزش اين حرفها رو نداره اما مهم نفس عمله........ و مهمتر اينكه اين اولين بار نيست كه بي احترامي ميكنن......بايد يه جايي بهشون نشون بدم كه رفتارشون چقدر زشته و اگر من هم بخوام ميتونم مثل خودشون باشم....... راستي يادم رفت بگم خيلي تعجب كردم كه آقاي همسر هم متوجه زشتي كارشون شد و گفت كه ميدونه كه خيلي رفتارشون بد بود ولي نميخواد به برادرش بگه... منظورش اين بود كه من بازهم كوتاه بيام و ناديده بگيرم.....بخدا نميخوام از خودم تعريف كنم..اما رفتارهاي كه از اونا ميبينم و گذشتهايي كه در مقابلشون ميكنم بعضي مواقع خودمو هم شگفت زده ميكنه... آخه اگه مثلا همچين رفتاري از من ميديدن خدا ميدونه كه چجور پيش شوهرم عنوانش ميكردن و چه خوني به پا ميكردن....... خوبي اين مسائل اينه كه ميتونم شوهرمو متوجه يه سري مسائل بكنم.....مثلا ديشب خيلي راحت بهش گفتم كه رفتارهاي خالش چقدر اشتباهه و هرچقدر خواهراش بخوان اونو بجاي مادرشون براي ما جلوه بدن من كه بعنوان يه عروس اين موضوع رو نمي‌پذيرم..... و اون هم در جواي من گفت كه خودش ميدونه و دليل نداره كه همه خودشونو با اونا هماهنگ كنن... خدارو شكر كه بالاخره يه چيزايي فهميد... اگه بدونين من براي اينكه به اينجا برسم و بتونم يه مسائلي رو به شوهرم ثابت كنم چقدر صبوري كردم و چه روز و شبهايي رو گذروندم..... بگذريم.........واي چقدر حرف زدم...... از خودم بگم كه حالم خوب نيست.. سرما خوردم حسابي .. صبح قبل از اينكه بيام اداره رفتم ۳ تا آمپول نوش جان كردم.... كاش زودتر خوب شم...... ولي حالا يه احساس سبكي ميكنم كه برام دلچسبه......باز هم خدارو به خاطر همه نعمتهايي كه بهم داده شكر ميكنم..... و ميدونم كه همه اين مسائل زودگذره هرچند كه هيچوقت از ياد آدما نميره... آرزو ميكنم به حق اين ماه عزيز خدا به راه راست هدايتشون كنه ...آمين...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

دلم گرفته.. باز هم همون مزاحم هميشگي فكرمو مشغول كرده.. چقدر خوب بود ۲ سال هيچ رابطه اي باهاش نداشتم... اما به حكم اينكه وابسته است بايد تحملش كنم... دوباره ميخواست با حرفهاش بين من و شوهرم فاصله بندازه... دوباره ميخواست از نو شروع كنه.. من چقدر احمقم... فكر ميكردم آدم شده... فكر ميكردم چيزايي كه به سرش اومده براش درس عبرت شده اما واقعا حالا مي فهمم كه بعضي آدما تغيير ناپذيرن.. شايد هم خودشون نميخوان ...نميدونم... ايكاش من هم مثل اون پررو بودم..ايكاش ميتونستم چيزهايي كه در موردش ميدونستم رو راحت بگم همانطور كه اون با حرفهاي غير واقعي منو آزار ميده.... ولي چه كنم كه هيچوقت حرف آماده ندارم...امروز صبح با يه دوست صحبت كردم... در مورد ناراحتيم.. با يه دوستي كه همون نسبت آدم قبلي رو باهام داره...اما زمين تا آسمون با اون متفاوته... فهميده.. مهربون و سنگ صبور من..عزيزم من با حرف زدن با تو آروم شدم... هميشه براي خوشبختي و آرامشت دعا مي كنم...من هنوز عاشق شوهرم هستم...ايكاش اشتباه نكنم........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ستاره  | 

سلام... امسال بخاطر مشكل كليم نتونستم روزه بگيرم... ياد پارسال ماه رمضون افتادم...خيلي پر شر و شور تر بودم... سفره افطار... شير گرم.. رنگينك.. زولبيا و باميه .... و يه كمي بعد از اون شربت خنك كه با آبليموي تازه درست كرده بودم... و تماشاي سريال امير حافظ و بعد هم سفره شام...........

چند وقتيه به سرم زده داستان زندگيمو با قوم شوهرم از ابتدا شروع به نوشتن كنم...اما يه حسي نميزاره...نميدونم چيه ... شايد ترس از اينكه اگه يكيشون اينجا رو بخونه چي ميشه.. چون دوست دارم همه چيزو بدون سانسور بگم...... همچنان از خواهرهاش و خالش متنفرم.. چند روز پيش يه نفر ديگه بهم گفت كه چقدر بدگويي منو پيش شوهرم ميكنن.... خدا ازشون نگذره...

خدارو شكر همه چي آرومه... منكه دارم زندگيمو ميكنم و قسم خوردم كه ديگه مثل قبل در مقابلشون كوتاه نيام... اگه دفعه ديگه چيزي گفتن به خدا روزگارشونو سياه ميكنم...چون خاطرات بد گذشته‌اي كه برام ساختن رو هيچوقت فراموش نميكنم مخصوصا بعد از زايمانم كه داستاني مفصل داره ......شايد يه روز داستانشو اينجا تعريف كردم...

پنجشنبه و جمعه تقريبا كارهاي چيدمان خونه تموم شد فقط مونده نصب پرده پذيرايي كه خود پرده سرا انجامش ميده... اميدوارم خوشگل بشه.....

گواهينامه ندارم.. يعني راستش از رانندگي خيلي بدم مياد ... با آقاي همسر هم كه بيرون ميريم توي شلوغي همش استرس دارم..اما ميخوام بي خيال اين استرس بشم و تا كلاسهاي دانشگاه تعطيله برم دنبال گواهينامم چون كه با شروع كلاسهاي دانشگاه خيلي به دردم ميخوره.... 

خدارو صد هزار مرتبه شكر ، گل پسري دارم كه همه زندگي منه و وجودش تحمل همه سختيهاي زندگي رو برام راحت ميكنه... خدايا در پناه الطاف خودت حفظش كن....

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ستاره  | 

سلام به همه دوستاي خوبم..اميدوارم حالتون خوب باشه..
شروع ماه مبارك رمضان رو پيشاپيش به همه تبريك ميگم ...اميدوارم نماز و روزه هاتون توي اين ماه عزيز مورد قبول درگاه حق باشه..ما رو هم دعا كنيد....
ديروز بالاخره با آقاي همسر رفتم پيگير درد كليم شدم.. اول رفتيم مطب دكتر مورد نظرم كه خداروشكر تونستم به موقع وقت بگيرم ..دكتر با شنيدم شرح حالم برام سونوگرافي و آزمايش تجويز كرد.. آزمايش خونو امروز صبح دادم و بقيه آزمايشها طي ۳ روز بايد انجام بشه كه با وجود اومدن سر كار خيلي برام سخته... سونوگرافي نشون داد كه كليه چپم ۲ تا سنگ داره ...حالا بايد ببينم نظر دكتر چيه .. خدا كنه مشكلم با دارو حل شه... خيلي از كليه درد مي ترسم.. اينقدر شنيدم درد وحشتناكي داره كه هميشه ترس از شروع شدن دردش مثل يه كابوس همرامه..برام دعا كنيد لطفاً...
باورتون نميشه اگه بگم هنوز بخشي از كارهاي خونه مونده نزديك ۱ ماهه كه اسباب كشي كرديم اما هنوز نتونستم كارهامو بطور كامل انجام بدم..مرگ ناگهاني يكي از بستگان هم مزيد بر علت شد كه چند روزي رو خونه نباشيم و زندگيمون از ريتم طبيعي خارج شد.. هرچند كه من هنوز رفتنشو باور نميكنم.. از خداي مهربون براش طلب مغفرت ميكنم و براي خونوادش مخصوصاً مامان مهربونش كه ديدن اون بيشتر دلمو سوزوند آرزوي صبر دارم...
طي امروز و فردا بايد تابلوها و پرده‌ها رو نصب كنم...خونه رو بخاطر راحتي پسركم موكت كرديم..آخه عادت كرده بود ميرفت روي سنگها ميخوابيد، اما مشكلم اينه كه حالا فرشها روي موكت ميلغزه، فرشهام بلژيكيه و موكتها از نوع ماهوت اصفهان. بنظر شما دليلش موكتهاست يا ظريف بودن فرشها؟؟؟ خوهش ميكنم راهنماييم كنيد دوستاي گلم....
اميدوارم هميشه دلتون خوش و لبتون خندون باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

اندر احوالات اين روزهاي ما

سلام به همه دوستاي خوبم..از بعد از پست عروسي برادرشوهر، ديگه نرسيدم آپ كنم .چون اين روزها سرم حسابي شلوغه. جونم براتون بگه بعد از ۱۹ خرداد كه عروسي بود پروژه از شير گرفتن پسرمو پشت سر گذاشتيم كه خدا رو شكر به خير گذشت و مرد كوچك ما براي هميشه با نونو خوردن خداحافظي كرد ، بعد از اون امتحانات دانشگام شروع شد كه پوستم كنده شد اساسي و ۳ روز مرخصي بودم.. يكي از درسهامو به لطف خدا و فقط و فقط به لطف خدا پاس كردم... خدايا شكرت..بعد از پايان امتحاناتم با فاصله ۲ يا ۳ روز شروع به اسباب كشي كرديم كه هنوزم هم خيلي از كارهام مونده چون توي گيرودار اسباب كشي تولد پسرم بود كه البته با وجود تدارك زيادي كه ديده بودم چيزي كه دلم ميخواست نشد..انشاالله سالهاي بعد اگه زنده بودم براش سنگ تموم ميزارم.الان كه در خدمت شما هستم هنوز مقداري زيادي از كارهاي چيدمان خونه مونده و بايد بعد از اون عروس و دوماد رو هم پاگشا كنم..خداروشكر كه تا اول مهر از درس و دانشگاه خبري نيست... ترم تابستونه هم نگرفتم...توي اين مدت به كارهاي عقب افتادم ميرسم... انشاالله.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 1 بعد از ظهر  توسط ستاره  | 

سلام.. اومدم يه سري اطلاعاتو فوري بدم و برم....... فردا عروسي برادر شوهر جونه...اين ديگه آخريشونو اگه خدا بخواد... يه لباس خريدم كه اصلا دوستش ندارم.. ولي يه جفت كفش خريدم دوستشون دارم...... موهامم رنگ كردم.. ديشب ۳ تا خواهر شوهر بدون اينكه به ما عروسها چيزي بگن خودشون تنهايي رفتن حنابندون گرفتن... بعد هم اينجور عنوان كردن كه حنا كه نبرديم چون عروس حنا دوست نداره... فقط رفتيم كادوهاشو بديم.. شما تا حالا حنابندون بدون حنا ديده بودين؟؟؟؟؟

بعضي از مهمونا ديشب ساعت ۱۲ رسيدن و هم اكنون كه من بقول پوران جون دوست خوبم در صدارتخانه هستم ايشونا در خانه در حال استراحتند و بقيه مهمونا هم در راهند و تا ظهر مي رسن انشاالله ........

وووووووي حسابي سرم شلوغه اين چند روزه... 

به نظر خودم اصلا لباسم خوشگل نيست....ناراحتم..

پي نوشت: سپيده جون كجا غيبت زد يه هويي... چرا ازت خبري نيست؟؟ اگه اينجا رو ميخوني از احوالات خودت برام بنويس... دل تنگتم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ستاره  |